تبلیغات
.::مجله خبری عشق آباد::. - خاطرات شیرین جبهه (1)

برگرفته از سایت فرهنگی مذهبی فلاح .....

شفای نابینا

قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود . ما را برای انجام عملیات به پایگاه شهید بهشتی بردند ـ مقر لشكر 25 كربلا ـ . سه شبانه روز در آن جا ماندیم . شب جمعه برادران درخواست كردند كه برای خواندن دعای پر فیض كمیل در مسجد پادگان جمع شویم . برای انجام مراسم ،من به اتفاق چند نفر از برو بچه های گرگان ، سوادكوه و گنبد و ... به طرف مسجد حركت كردیم . یكی از این دوستان نابینا بود و جایی را نمی دید . اگر می خواست جایی برود بایست او را همراهی می كردیم . قبل از اعزام هر چه تلاش كردند تا مانع از آمدنش به جبهه شوند موفق نشدند . می گفت من كه می توانم لااقل آب برای رزمندگان بریزم . ایشان هم به مسجد آمدند و در مراسم دعا شركت كردند . وسط دعا دیدم از میان انبوه جمعیت بلند شد . مُدام صِدا می زد: یابن الحسن ، مهدی جان كجا می روی؟ من نابینا هستم . من نابینای چشم بسته را از این گرفتاری و فلاكت نجات بده و ... همین طور كه اشك می ریخت و زاری می كرد ناگهان متوجه شدم به طرف جلو حركت می كند . 20 متری به طرف جلو رفته بود . انگار كسی را تعقیب می كرد . بعد از چند لحظه فریاد خدارو شكر ، خدا رو شكر از نهادش بلند شد . ما كه نگران زمین خوردنش بودیم ناگهان متوجه شدیم كه می بیند . با دیدن این وضعیت همه بچه ها ذوق زده شدند و به طرف او رفتند و دورش حلقه زدند و سر و چشمش را بوسیدند

جلال فلاحتی

یک مویز و چند قلندر

براى كامروایى سحرخیزان، خلوت بودن دستشویى ها كافى بود. اگر غافل مى شدى به اندازه چشم به هم زدنى مثل مور و ملخ بچه ها از سنگر مى ریختند بیرون.

حكایت یك مویز و چهل قلندر بود. یك شیفت كارى باید در صف دستشویى بیتوته مى كردى تا به نوبت برسى. بعد هم هنوز كمرت را شل نكردى مى زدند پشت در كه برادر زود باش، بجنب. جالب تر اینكه مى گفتند: مى بینى كه شلوغ است بیا بیرون طهارت بگیر! این قدر وسواس نداشته باش!

منبع: روزنامه جوان

رجز خوانی شهید دستواره

گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تكان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...

نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره كرده بودند. براى این كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى یك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه كیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:
- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟
با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»
سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به یكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:
- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...
و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- دیدى چه جورى شاكیشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.
هرچه اصرار كردیم كه دست از این شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:
- این سید رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بكنید...
و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».

منبع: جام جم آنلاین

کیسه خاک

خاطره ای از شهید غلامرضا ایوبی
وقتی جنگ شروع شد،  پدرم برای رفتن به جبهه تلاش زیادی می کرد. اما چون سنش زیاد بود،  با رفتنش موافقت نمی شد. بارها و بارها پیش آمد که با خوشحالی و امید به محل اعزام می رفت و با ناراحتی بر می گشت.

بالاخره بعد از مراجعات مکرر،  پدر خودش را به جهاد معرفی کرد. در آن جا از پدر سوال کرده بودند که چه تخصصی دارد و چه کاری می تواند در جبهه انجام د هد؟  پدر در جواب گفته بود:
من هیچ تخصصی ندارم. ولی می توانم مثل یک کیسه خاک در سنگر بسیجی ها باشم.
همین حرف آن ها را تحت تاثیر قرار داده بود. چند روز بعد،  پدر همراه گروه امداد به جبهه اعزام شد.

راوی : فرزند شهید ساره ایوبی
منبع: مجموعه خاطرات شهدای خراسان

 

خاطره ای از شهید رضا اندقانی

وقتی رضا در سال سوم راهنمایی درس می خواند،  دوره ی امداد گری را گذراند و تصمیم گرفت که به جبهه برود. اما مادرم راضی نمی شد و می گفت:
باید درس بخوانی.
ولی او دل به درس نمی داد و همین امر باعث شد که چند تا تجدید بیاورد.

یک روز ملتمسانه،  دستان مادرم را گرفت و گفت:
مادر!  شما را به خدا بگذارید من بروم.
ماد رم دستان او را فشرد و گفت:
نه،  نمی گذارم.
رضا به گریه افتاد و باز هم التماس کرد و گفت:
اگر درس هایت را بخوانی و در امتحاناتت قبول شوی،  می گذارم که بروی.
از آن روز به بعد رضا،  رضای دیگری شد. کسی که اصلاً به درس دل نمی داد،  خودش را در خانه حبس کرده بود و مدام د رس می خواند و بالا خره امتحانش را داد و قبول شد و به جبهه رفت.

راوی خواهر شهید
منبع: مجموعه خاطرات شهدای خراسان

 

خشم شب به یاد ماندنی

 

با سر و صداى محمود از خواب پریدم. محمود در حالى كه مى خندید رو به عباس گفت: عباس پاشو كه دخلت درآمده.
فك و فامیلات آمده اند دیدنت! عباس چشمانش را مالید و گفت: سر به سرم نگذار.

لرستان كجا، این جا كجا؟ محمود گفت: خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست كادو هم آورده اند. همگى از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و كلاه نمدى به سر در حالى كه یكى از آنها بره سفیدى زیر بغل زده بود،
مى آمدند. عباس دو دستى زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!» به زور جلوى خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع كردند به قربان صدقه رفتن آوردیمشان تو چادر. محمود و دو سه نفر دیگر رفتند سراغ دم كردن چایى. عباس آن سه را معرفى كرد. پدر، آقابزرگ و خان دایى پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لرى حرف مى زدند و چپق مى كشیدند و ما سرفه مى كردیم. خان دایى یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان پروارش كن و با دوستانت بخور.» اول كار بره نازنازى لباس عباس آقا را معطر كرد و ما دوباره زدیم بیرون. ولخرجى كردیم و چند بار به چادر تداركات پاتك زدیم و با كمپوت سیب و گیلاس از مهمان هاى ناخوانده پذیرایى كردیم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بیرون داد و گفت: «وضعتان كه خیلى خوبه. پس چى هى مى گویند به جبهه ها كمك كنید و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتویند؟» عباس سرخ شد و گفت:
«نه كربلایى، شما مهمانید و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما این بار پدر و آقابزرگ هم یاور خان دایى شدند و متفق القول شدند كه ما بخور بخواب كارمان است و الله نگهدارمان. كم كم داشتیم كم مى آوردیم و به بهانه هاى الكى كركر مى كردیم و آسمان و صحرا را نشان مى دادیم كه مثلا به ابرى سه گوش در آسمان مى خندیدیم! شب هم پتوهایمان را انداختیم زیرشان و آنها تخت خوابیدند. از شانس بد آن شب فرمانده گردان براى این كه آمادگى ما را بسنجد یك خشم شب جانانه راه انداخت.
با اولین شلیك، خان دایى و آقابزرگ و پدر یا مش بابا مثل عقرب زده ها پریدند و شروع به داد و هوار كشیدن و یاحسین و یاابوالفضل به دادمان برس كردن، لابه لاى بچه ها ضجه مى زدند و سینه خیز مى رفتند و امام حسین را به كمك مى طلبیدند. این وسط بره نازنازى یكى از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش مى دوید و بع بع مى كرد. دیگر مرده بودیم از خنده. فرمانده فریاد زد:
«از جلو نظام!» سه پیرمرد بلند فریاد زدند: حاضر! و بره گفت: بع !بع! گردان تركید. فرمانده! كه از دست بره مستاصل شده بود دق دلش را سر ما خالى كرد: بشین، پاشو، بخیز! با هزار مكافات به پیرمرد حالى كردیم كه این تمرین است و نباید حرف بزنند تا تنبیه نشویم. اما مگر مى شد به بره نازنازى حرف حالى كرد. كم كم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص كرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولین گردان مى رفت، كه عباس با خجالت و ناراحتى بغلش كرد و آورد. پیرمردها ترسیده و رمیده شروع كردند به! حرف زدن كه: «بابا شما چقدر بدبختید. نه خواب دارید و نه آسایش. این وسط ما چه كاره ایم خودمان نمى دانیم.» صبح وقتى از مراسم صبحگاه برگشتیم، دیدیم كه عباس بره اش را بغل كرده و نگاه مان مى كند. فهمیدیم كه سه پیرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند براى عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دایى پیرمرد خوبى است. حتما دخترش را بهت مى دهد» عباس تا آمد حرف بزند، بره صدایى كرد و لباس معطر شد.

ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان

 

 

الاغی که عملیات را لو داد

بعد از عملیات محرم، دشمن به خاطر بازپس گیری مناطقی كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشینی كرد.

بعد از این‌ كه آتش دشمن كمی فروكش كرد بچه‌ها از این فرصت استفاده كردند و روبروی پل زبیدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق یكی از برادرهای آر‌پی‌جی زن مشغول استراحت شدم. همین‌طور كه استراحت می‌كردم چشمم به آر‌پی‌جی ‌اش افتاد. با دیدن آر‌پی‌جی تصمیم گرفتم كه تیراندازی با آن را یاد بگیرم. برای همین به دوستم گفتم: خیلی دوست دارم با آر‌پی‌جی كار كنم و با آن تیر اندازی كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بیاموزد. ایشان با آن ‌كه خیلی خسته بود دست رد به سینه‌ام نزد و قبول كرد، كار با آر‌پی‌جی را برایم توضیح دهد... وقتی نحوه كار با آرپی‌جی را یاد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشك آر‌پی‌جی را روی آن نصب كرد و توضیحات لازم را به من متذكر شد و آر‌پی‌جی را به من داد. آرپی‌جی را توی دستم گرفتم و برای تمرین تیراندازی كمی از بچه‌ها فاصله گرفتیم. با هم دنبال چیزی می‌گشتیم تا آن را مورد هدف قرار دهیم. همین طور كه می‌گشتیم چشمم به یك الاغ افتاد. خندیدم و گفتم: بیا ببین چی پیدا كردم. وقتی ایشان الاغ را دید زد زیر خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا دیگر این طرف‌ها پیدایش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شلیك شد. موشك نرسیده به الاغ داخل شیار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آر‌پی‌جی متوجه شدم یك عده از نیروهای عراقی پا به فرار گذاشتند. با دیدن نیروهای عراقی فهمیدم كه آن‌ها قصد غافلگیر كردن بچه‌ها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشه‌های آنان را برملا كرد.
سید محمد هاشمیان